لحظه ها

استاندارد

لحظه ها می آیند. هر کدام فرصتی استثنایی برای تجربه ای متفاوت. لحظه ها می آیند و تو را به جشن طبیعت فرا می خوانند. لحظه هایی که هر کدام می توانند سر آغاز داستانی جدید باشند. لحظه هایی که هر کدام رازی، حرف های ناگفته ای در خود پنهان دارند.

لبخند بزن که طبیعت را با عبوسان و از زمین و زمان شاکیان کاری نیست. لبخند بزن!

Advertisements

استقبال

استاندارد
مرا که از دور می بیند، با خوشحالی دست تکان میدهد. فقط یک چمدان و یک کیف دستی همراهش است. به قسمت بازرسی که می رسد ازش می خواهند چمدانش را باز کند. آنقدری از وسایلش را که من از اینجا می بینم چیزی جز کتاب نیست. کتاب هایی که سالهاست با خودش اینجا و آنجا می برد. بین زمین و آسمان، این کتاب ها هم معلق مانده اند.
«هر دفعه همین بساط است.» میخندد.
«معلوم است که همین بساط است. انتظار دیگری داشتی؟ حالا چکار باید بکنی؟»
«مثل همیشه باید بروم برای سوال و جواب. شاید چند تایشان را بردارند ولی بقیه را پس میدهند.»
«استقبال خوبی ازت میکنند هر بار که می آیی.»
می خندد.
«منکه نمی فهمم اصلا چرا می آیی.»

کِی دلت برایش تنگ میشود؟

استاندارد

گل و گیاه داشتن بیشتر از حیوان خانگی داشتن آدم را مسئولیت پذیر میکند. خرگوش یا سگ و گربه که داشته باشی حواست هم که بهشان نباشد دور دست و پایت می پلکند، گشنه شان باشد بی قراری میکنند، مجبورت میکنند بهشان رسیدگی کنی.

گل ولی بی صدا نشسته گوشه اتاقت و فقط تماشا میکند. تماشا میکند کی حواست بهش هست. کی دلت برایش تنگ میشود، کی میروی سراغش که بهش رسیدگی کنی، دستی به برگهایش بکشی، نوازشش کنی. تشنه اش باشد لام تا کام حرف نمیزند، فقط رنگ و رویش زرد میشود، التماس نمیکند.

یکروز به خودت میایی و می بینی گل یکی یکدانه ات دیگر نیست؛ تو را تنها گذاشته. آنقدر بی محبتی کشیده که طاقتش طاق شده. به خودت که میایی می بینی گل نازنینت برای همیشه رفته است و تو برای همیشه غصه اش را خواهی خورد.

چه فرقی میکند؟

استاندارد

بحث چند هفته پیش افق و این هفته پرگار درباره اختلافات و جدال شیعه و سنی بود. بحثی که مشابهش را هر روز در اطرافمان میبینیم: بین شیعه و سنی، مسلمان و مسیحی و یهودی و … قرنهاست آدمها بر سر عقایدشان میجنگند، میکشند، و کشته میشوند. سوال من این است: مگر چه فرقی میکند؟ چه تاثیری در زندگی من و شما خواهد داشت؟ اینکه در روز قدیر واقعا چه اتفاقی افتاده، اینکه روز عاشورا چه اتفاقی افتاده، یا اصلا اینکه آیا عیسی آب را به شراب تبدیل کرده است؟ موسی دریا را شکافته است؟ چه تفاوتی میکند؟

چرا برای من باید مهم باشد که اثبات کنم دین من بر حق است؟ اگر تمام دستورات دینم را با «فکر و منطق و استدلال» پذیرفته ام، اگر در هیچ جایش منافاتی، تناقضی با احساسم، وجدانم نمی بینم، اگر اجرای دستوراتش آرامم میکند، اگر قوانین انسان دوستانه و بشر دوستانه امروز هم قوانین و دستوراتش را تایید مینند، چرا اصلا باید برایم مهم باشد که دیگران دین مرا بر حق ندانند؟

پس چرا اینطور نیست؟! چرا آدمها بر سر عقایدشان اینقدر سخت، اینقدر شدید، اینقدر گاهی وحشیانه می جنگند؟ به گمان من دلیل اینهمه پافشاری، اینهمه استدلال و بحث، آن تردیدی است که هنوز در دلمان است. ته ته دلمان هنوز شکی هست. آیه هایی، حدیث هایی که هر کار میکنیم با احساس و منطقمان جور در نمیاید، کارهایی که منع شده ایم و نمیدانیم چرا، کارهایی که مجازیم و به نظرمان غیر انسانی، غیر اخلاقیست. ته دلمان شک هست به آنچه یک عمر عقیده داشته ایم اما نمی توانیم، نمی خواهیم شکمان را بپذیریم. پس مجبوریم با چنگ و دندان هم که شده از آن محافظت کنیم.

ولی حتی اگر اثبات شود دین ما (هر چه که هست) بر حق است، اگر همه مردم دنیا هم بپذیرند، برایمان چه فرقی میکند؟ اگر ته ته دلمان هنوز شک هست؟ اگر وجدانمان به هیچ وجه زیر بار نمیرود!

به گمان من بحث های بین شیعه و سنی، اسلام و بودیست و مسیحیت و یهودیت راه فراری است از پرسش های اساسی تر! سوال هایی که وجدانمان میپرسد و با عقایدمان در تناقض اند! سوال هایی که نمیتوانیم فراموششان کنیم.

پرسش اصلی من این است: اگر بر فرض روزی به طریقی اثبات شود که پیامبران از طرف خدا فرستاده نشده بوده اند، اثبات شود که اصلا همه اینها افسانه ای بیش نبوده، و یا برعکس ثابت شود که برحق بوده اند، آیاتشان سخن خدا بوده است، برای شما تفاوتی خواهد کرد؟ اگر با چنین اتفاقی زندگی شما از چیزی که الان هست متفاوت خواهد شد، اگر راه زندگیتان تغییر خواهد کرد به نظر من باید در عقایدتان تجدید نظر کنید.

پی نوشت (1): این قصه سر دراز دارد! دینداران و فیلسوف ها قرن ها درباره اصالت و حقیقت حرف زده اند. اگر به حقیقت دست پیدا کنیم، اتفاقات بیرونی توان تغییر آن را نخواهد داشت، حرف و دستور هیچ کس نظر ما را عوض نخواهد کرد. اگر (و فقط اگر) بتوانیم با وجدانمان به صلح برسیم، راه زندگیمان را پیدا کرده ایم. کاری که احتمالا هیچ دین و مسلکی به تنهایی نخواهد توانست انجام دهد.

پی نوشت (2): دلایل سیاسی و قدرت طلبی که باعث دامن زدن به اختلافات عقیدتی است فراتر از بحث من است.

چرا بخشش؟

استاندارد

عیادت عباس امیر انتظام از قاضی پرونده اش برای من (و احتمالا برای خیلی های دیگر) در ابتدا عجیب و غیر قابل درک بود. چطور کسی میتواند مسبب تباه شدن زندگی اش، کسی که عمر و آبروی او را بر باد داده ببخشد؟ افراد بسیاری از جمله شادی صدر به عیادت وی از محمدی گیلانی اعتراض کردند. این بخشش او را خیلیها نقد کردند.

اما منظور او از بخشش چه بود؟ یعنی از مجازات این قاضی چشم پوشانده شود؟ ظلم هایش، حکم های ناعادلانه اش فراموش شوند؟ مسلما نه! بخشش در قانون تعریف مشخصی دارد. اولیای دم میتوانند با بخشیدن قاتل، مجازاتش را از اعدام به حبس کاهش دهند، در تصادف با بخشیدن مقصر، مجازات او کاهش خواهد یافت، دختری که به صورتش اسید پاشیده شده میتواند مهاجم را ببخشد و از قصاص جلوگیری کند. اما بخشش از چه زمانی به قانون وارد شد؟ (به گمان من) زمانی که قانون گذاران به این نتیجه رسیدند که مجازات های سنگین مثل اعدام، قطع دست، قصاص و … عواقب شدید تری در پی دارند. وقتی این سوال مطرح شد که فرد قطع دست شده، خانواده ای که سرپرستشان اعدام شده چه عاقبتی خواهند داشت؟ چه هزینه ای برای دولت و جامعه خواهد داشت؟ اعدام در ملا عام چه تاثیری بر جامعه خواهد گذاشت؟

و در این شرایط، بخشش و تخفیف در مجازات راهی شد برای کاهش خشونت. خشونتی که به جای از بین بردن جرم، داشت خودش را بازتولید میکرد. به همین دلیل امروز در بسیاری از کشورها مجازات اعدام منسوخ شده است. بگذریم از دیگر احکام وحشتناک و غیر انسانی در ایران مانند سنگسار.

عباس امیر انتظام از حق خود گذشت نه به این معنی که نباید مجرم را اصلاح کرد، نه به این معنی که ظلم ظالم را باید نادیده گرفت، او با از خود گذشتگی می خواست یادآوری کند دنیا امروز پر شده است از انتقام، ظلم، دشمنی، خصومت. اما میشود هنوز از بدی آن کاست، میشود اندکی بخشش، اندکی ترحم، اندکی گذشت داشت.

مجرم مجازات خواهد شد اما به شیوه ای انسانی تر، عادلانه تر. چنین بخششی که به آرام تر و زیبا تر شدن دنیا بیانجامد بسیار قابل احترام است. مسلما بخشش در همه شرایط به این هدف نمی انجامد و به شرایط جامعه وابسته است.

لایک نکنید!

استاندارد

«هر لایک یک خسته نباشید است به این مرد زحمتکش» این جمله زیر عکس رفتگری نوشته شده است که کنار جدول خیابان خوابش برده و کسی بدون اطلاعش از او عکس گرفته. رفتگری که خانواده دارد، فرزندانی دارد. که شاید نخواهد عزیزانش آشنایانش او را در لباس رفتگری ببینند. اگر این مرد برادر خود شما بود چه حسی بهتان دست میداد؟ اگر کودکانی که در خیابان کار میکنند و عکسشان در فیس بوک پخش میشود عزیزان خود شما بودند چه حسی بهتان دست میداد؟ اگر پیرمرد خسته ای که در حال کشیدن گاری اش است پدر خود شما بود با دیدن عکسش چه حسی میکردید؟ وقتی زلزله می آید فیس بوک پر میشود از عکس کودک و زن و مرد. پر از عکس کشته شدگان. فقط برای یک لحظه تصور کنید یکی از این عکس ها عزیز شما بود.

این عکس ها همه متعلق به کسانی مثل من و شماست. ما که دم از حفظ حریم شخصی میزنیم، که از دیگران میخواهیم عکس هایمان را نوشته هایمان را بدون اجازه جایی منتشر نکنند، بیایید حریم شخصی دیگران را هم نشکنیم.

چه نیازی هست موسسات خیریه عکس کودک معصوم را در صفحه فیس بوکشان بگذارند؟ این معنایی جز گدایی محبت است؟ تا با دیدن چهره دوست داشتنی این کودک دلمان به رحم بیاید و کمکی کنیم؟ دلم میسوزد برای این کودکان بی پناه که دستمایه انسان های نیکوکار ولی (نمیدانم چه واژه ای میشود گذاشت) شده اند. دلم میسوزد برای پسرک بی پناهی که در برنامه ای تلویزیونی در برابر چشم میلیون ها نفر بیننده به خانواده ای «پیشکش شد». دلم میسوزد.

نکنید! شیر نکنید! لایک نکنید! عکس کودک بی گناه را لایک نکنید. عکس پیرمرد رنج کشیده را لایک نکنید! لایک شما اصلا و به هیچ وجه یک «خسته نباشید» به او نیست. (خسته نباشید؟!! واقعا؟؟) بلکه یک تحقیر است. یک قدم دورتر شدن از انسانیت است. یک قدم دور تر شدن از حرمت انسانی است.

زبان بدن

استاندارد

در یکی از سخنرانی های  TED محققی درباره تاثیر زبان بدن Body Language بر احساسات فرد صحبت میکرد. پیش از این در مورد اثر زبان بدن بر اطرافیان و اینکه چگونه می توان با آموختن یکسری مهارت و تسلط بر زبان بدن بر احساس دیگران تاثیر گذاشت گفته اند؛ اما آنچه او درباره تغییر احساس درونی با تغییر در ژست بدن میگفت برایم جالب بود.

این محقق میگفت همه حیوانات از جمله انسان در صورت احساس قدرت پاها و دست های خود را از هم باز میکنند و بر عکس در صورت احساس ضعف و عدم قدرت بدن خود را جمع میکنند و خموده میشوند. مسلما کسی که پاهایش را روی میز گذاشته و لم داده احساس قدرت بیشتری دارد تا کسی که در صندلی اش فرو رفته و کز کرده. این محقق میگفت به همین روش میشود ذهن را گول زد. همانطور که با مجبور کردن خود به خندیدن، روحیه و احساسمان بهتر میشود، توجه به ژست بدنمان هم میتواند حس قدرت یا ضعف در ما ایجاد کند. او پیشنهاد میکرد که به نحوه نشستن و ایستادنمان دقت کنیم. در هر فرصتی مثلا در آسانسور بدنمان را بکشیم و به خود احساس قدرت تلقین کنیم. و اگر نمیخواهیم احساس ضعف کنیم بدنمان را جمع نکنیم.

با گوش کردن به حرفهای این محقق یکی از جالب ترین نکاتی که به ذهنم رسید تفاوت دختران و پسران در نشستن و راه رفتن است. در جامعه های سنتی همیشه به دختران توصیه میشد که موقع نشستن پاهای خود را به هم بچسبانند. به دلایل افکار سنتی. اما امروز در جوامع مدرن چنین تفکراتی از بین رفته و  دیگر زنی که خیلی معمولی مینشیند و راه میرود احساس ناراحتی یا عدم امنیت یا احساس قضاوت شدن نمیکند. به نظر من این میتواند یکی از دلایلی باشد که زنان غربی از زنان جوامع سنتی شرقی اعتماد به نفس و احساس قدرت بیشتری دارند.

این تفاوت را میتوان بین نسل جدید و قدیم ایران هم به راحتی دید. به عنوان نمونه و البته بدون قصد قضاوت و ارزش گذاری، ژست های خواننده های برنامه آکادمی گوگوش را با هم مقایسه میکنم. ارمیا نمونه دختری شرقی «به اصطلاح سنتی متین و سنگین» بود. پاهایش را کنار هم میگذاشت. بدنش را خیلی کم تکان میداد و نهایتا گاهی دستهایش را کمی باز میکرد. در مقابل دختران دیگر خیلی عادی می ایستادند و به سادگی و راحتی می رقصیدند.

ژست ایستادنشان برای من و احتمالا خیلی های دیگر هیچ چیز عجیب و حساسیت برانگیزی نبود. اما وقتی داشتم کامنت های زیر یکی از  ویدیو های یکی از دختران را میخواندم دیدم پسری به نحوه ایستادنش ایراد گرفته بود. به نظر این پسر او پاهایش را بیش از اندازه جدا از هم میگذاشت. همین کامنت بود که نظرم را به این موضوع جلب کرد. این کامنت توجه مرا به تفاوت افکار نسل قدیم و جدید جلب کرد. به یادم آمد نسل قدیم چگونه بود و چه تعاریفی از نجابت و متانت داشت. روزگاری آرام حرف زدن، نخندیدن، ابراز احساسات نکردن، و موقع حرف زدن با جنس مخالف به او نگاه نکردن متانت حساب میشد. همه این تفکرات ناخوداگاه احساس اعتماد به نفس دختران را پایین و پایین تر میاورد. ولی خوشحالم که نسل امروز افکار قدیمی اجدادشان را چه راحت دور انداخته اند و دارند از زندگی لذت میبرند.

ermia

این تفاوت در ژست دخترها به نظر من و طبق گفته این محقق نشانه خوبی است از قوی تر شدن و با اعتماد به نفس تر شدن دخترهای نسل جدید. نشانه خوبی است از به فراموشی سپرده شدن افکار سنتی.