لحظه ها

استاندارد

لحظه ها می آیند. هر کدام فرصتی استثنایی برای تجربه ای متفاوت. لحظه ها می آیند و تو را به جشن طبیعت فرا می خوانند. لحظه هایی که هر کدام می توانند سر آغاز داستانی جدید باشند. لحظه هایی که هر کدام رازی، حرف های ناگفته ای در خود پنهان دارند.

لبخند بزن که طبیعت را با عبوسان و از زمین و زمان شاکیان کاری نیست. لبخند بزن!

استقبال

استاندارد
مرا که از دور می بیند، با خوشحالی دست تکان میدهد. فقط یک چمدان و یک کیف دستی همراهش است. به قسمت بازرسی که می رسد ازش می خواهند چمدانش را باز کند. آنقدری از وسایلش را که من از اینجا می بینم چیزی جز کتاب نیست. کتاب هایی که سالهاست با خودش اینجا و آنجا می برد. بین زمین و آسمان، این کتاب ها هم معلق مانده اند.
«هر دفعه همین بساط است.» میخندد.
«معلوم است که همین بساط است. انتظار دیگری داشتی؟ حالا چکار باید بکنی؟»
«مثل همیشه باید بروم برای سوال و جواب. شاید چند تایشان را بردارند ولی بقیه را پس میدهند.»
«استقبال خوبی ازت میکنند هر بار که می آیی.»
می خندد.
«منکه نمی فهمم اصلا چرا می آیی.»

کِی دلت برایش تنگ میشود؟

استاندارد

گل و گیاه داشتن بیشتر از حیوان خانگی داشتن آدم را مسئولیت پذیر میکند. خرگوش یا سگ و گربه که داشته باشی حواست هم که بهشان نباشد دور دست و پایت می پلکند، گشنه شان باشد بی قراری میکنند، مجبورت میکنند بهشان رسیدگی کنی.

گل ولی بی صدا نشسته گوشه اتاقت و فقط تماشا میکند. تماشا میکند کی حواست بهش هست. کی دلت برایش تنگ میشود، کی میروی سراغش که بهش رسیدگی کنی، دستی به برگهایش بکشی، نوازشش کنی. تشنه اش باشد لام تا کام حرف نمیزند، فقط رنگ و رویش زرد میشود، التماس نمیکند.

یکروز به خودت میایی و می بینی گل یکی یکدانه ات دیگر نیست؛ تو را تنها گذاشته. آنقدر بی محبتی کشیده که طاقتش طاق شده. به خودت که میایی می بینی گل نازنینت برای همیشه رفته است و تو برای همیشه غصه اش را خواهی خورد.

چه فرقی میکند؟

استاندارد

بحث چند هفته پیش افق و این هفته پرگار درباره اختلافات و جدال شیعه و سنی بود. بحثی که مشابهش را هر روز در اطرافمان میبینیم: بین شیعه و سنی، مسلمان و مسیحی و یهودی و … قرنهاست آدمها بر سر عقایدشان میجنگند، میکشند، و کشته میشوند. سوال من این است: مگر چه فرقی میکند؟ چه تاثیری در زندگی من و شما خواهد داشت؟ اینکه در روز قدیر واقعا چه اتفاقی افتاده، اینکه روز عاشورا چه اتفاقی افتاده، یا اصلا اینکه آیا عیسی آب را به شراب تبدیل کرده است؟ موسی دریا را شکافته است؟ چه تفاوتی میکند؟

چرا برای من باید مهم باشد که اثبات کنم دین من بر حق است؟ اگر تمام دستورات دینم را با «فکر و منطق و استدلال» پذیرفته ام، اگر در هیچ جایش منافاتی، تناقضی با احساسم، وجدانم نمی بینم، اگر اجرای دستوراتش آرامم میکند، اگر قوانین انسان دوستانه و بشر دوستانه امروز هم قوانین و دستوراتش را تایید مینند، چرا اصلا باید برایم مهم باشد که دیگران دین مرا بر حق ندانند؟

پس چرا اینطور نیست؟! چرا آدمها بر سر عقایدشان اینقدر سخت، اینقدر شدید، اینقدر گاهی وحشیانه می جنگند؟ به گمان من دلیل اینهمه پافشاری، اینهمه استدلال و بحث، آن تردیدی است که هنوز در دلمان است. ته ته دلمان هنوز شکی هست. آیه هایی، حدیث هایی که هر کار میکنیم با احساس و منطقمان جور در نمیاید، کارهایی که منع شده ایم و نمیدانیم چرا، کارهایی که مجازیم و به نظرمان غیر انسانی، غیر اخلاقیست. ته دلمان شک هست به آنچه یک عمر عقیده داشته ایم اما نمی توانیم، نمی خواهیم شکمان را بپذیریم. پس مجبوریم با چنگ و دندان هم که شده از آن محافظت کنیم.

ولی حتی اگر اثبات شود دین ما (هر چه که هست) بر حق است، اگر همه مردم دنیا هم بپذیرند، برایمان چه فرقی میکند؟ اگر ته ته دلمان هنوز شک هست؟ اگر وجدانمان به هیچ وجه زیر بار نمیرود!

به گمان من بحث های بین شیعه و سنی، اسلام و بودیست و مسیحیت و یهودیت راه فراری است از پرسش های اساسی تر! سوال هایی که وجدانمان میپرسد و با عقایدمان در تناقض اند! سوال هایی که نمیتوانیم فراموششان کنیم.

پرسش اصلی من این است: اگر بر فرض روزی به طریقی اثبات شود که پیامبران از طرف خدا فرستاده نشده بوده اند، اثبات شود که اصلا همه اینها افسانه ای بیش نبوده، و یا برعکس ثابت شود که برحق بوده اند، آیاتشان سخن خدا بوده است، برای شما تفاوتی خواهد کرد؟ اگر با چنین اتفاقی زندگی شما از چیزی که الان هست متفاوت خواهد شد، اگر راه زندگیتان تغییر خواهد کرد به نظر من باید در عقایدتان تجدید نظر کنید.

پی نوشت (1): این قصه سر دراز دارد! دینداران و فیلسوف ها قرن ها درباره اصالت و حقیقت حرف زده اند. اگر به حقیقت دست پیدا کنیم، اتفاقات بیرونی توان تغییر آن را نخواهد داشت، حرف و دستور هیچ کس نظر ما را عوض نخواهد کرد. اگر (و فقط اگر) بتوانیم با وجدانمان به صلح برسیم، راه زندگیمان را پیدا کرده ایم. کاری که احتمالا هیچ دین و مسلکی به تنهایی نخواهد توانست انجام دهد.

پی نوشت (2): دلایل سیاسی و قدرت طلبی که باعث دامن زدن به اختلافات عقیدتی است فراتر از بحث من است.

چرا بخشش؟

استاندارد

عیادت عباس امیر انتظام از قاضی پرونده اش برای من (و احتمالا برای خیلی های دیگر) در ابتدا عجیب و غیر قابل درک بود. چطور کسی میتواند مسبب تباه شدن زندگی اش، کسی که عمر و آبروی او را بر باد داده ببخشد؟ افراد بسیاری از جمله شادی صدر به عیادت وی از محمدی گیلانی اعتراض کردند. این بخشش او را خیلیها نقد کردند.

اما منظور او از بخشش چه بود؟ یعنی از مجازات این قاضی چشم پوشانده شود؟ ظلم هایش، حکم های ناعادلانه اش فراموش شوند؟ مسلما نه! بخشش در قانون تعریف مشخصی دارد. اولیای دم میتوانند با بخشیدن قاتل، مجازاتش را از اعدام به حبس کاهش دهند، در تصادف با بخشیدن مقصر، مجازات او کاهش خواهد یافت، دختری که به صورتش اسید پاشیده شده میتواند مهاجم را ببخشد و از قصاص جلوگیری کند. اما بخشش از چه زمانی به قانون وارد شد؟ (به گمان من) زمانی که قانون گذاران به این نتیجه رسیدند که مجازات های سنگین مثل اعدام، قطع دست، قصاص و … عواقب شدید تری در پی دارند. وقتی این سوال مطرح شد که فرد قطع دست شده، خانواده ای که سرپرستشان اعدام شده چه عاقبتی خواهند داشت؟ چه هزینه ای برای دولت و جامعه خواهد داشت؟ اعدام در ملا عام چه تاثیری بر جامعه خواهد گذاشت؟

و در این شرایط، بخشش و تخفیف در مجازات راهی شد برای کاهش خشونت. خشونتی که به جای از بین بردن جرم، داشت خودش را بازتولید میکرد. به همین دلیل امروز در بسیاری از کشورها مجازات اعدام منسوخ شده است. بگذریم از دیگر احکام وحشتناک و غیر انسانی در ایران مانند سنگسار.

عباس امیر انتظام از حق خود گذشت نه به این معنی که نباید مجرم را اصلاح کرد، نه به این معنی که ظلم ظالم را باید نادیده گرفت، او با از خود گذشتگی می خواست یادآوری کند دنیا امروز پر شده است از انتقام، ظلم، دشمنی، خصومت. اما میشود هنوز از بدی آن کاست، میشود اندکی بخشش، اندکی ترحم، اندکی گذشت داشت.

مجرم مجازات خواهد شد اما به شیوه ای انسانی تر، عادلانه تر. چنین بخششی که به آرام تر و زیبا تر شدن دنیا بیانجامد بسیار قابل احترام است. مسلما بخشش در همه شرایط به این هدف نمی انجامد و به شرایط جامعه وابسته است.

لایک نکنید!

استاندارد

«هر لایک یک خسته نباشید است به این مرد زحمتکش» این جمله زیر عکس رفتگری نوشته شده است که کنار جدول خیابان خوابش برده و کسی بدون اطلاعش از او عکس گرفته. رفتگری که خانواده دارد، فرزندانی دارد. که شاید نخواهد عزیزانش آشنایانش او را در لباس رفتگری ببینند. اگر این مرد برادر خود شما بود چه حسی بهتان دست میداد؟ اگر کودکانی که در خیابان کار میکنند و عکسشان در فیس بوک پخش میشود عزیزان خود شما بودند چه حسی بهتان دست میداد؟ اگر پیرمرد خسته ای که در حال کشیدن گاری اش است پدر خود شما بود با دیدن عکسش چه حسی میکردید؟ وقتی زلزله می آید فیس بوک پر میشود از عکس کودک و زن و مرد. پر از عکس کشته شدگان. فقط برای یک لحظه تصور کنید یکی از این عکس ها عزیز شما بود.

این عکس ها همه متعلق به کسانی مثل من و شماست. ما که دم از حفظ حریم شخصی میزنیم، که از دیگران میخواهیم عکس هایمان را نوشته هایمان را بدون اجازه جایی منتشر نکنند، بیایید حریم شخصی دیگران را هم نشکنیم.

چه نیازی هست موسسات خیریه عکس کودک معصوم را در صفحه فیس بوکشان بگذارند؟ این معنایی جز گدایی محبت است؟ تا با دیدن چهره دوست داشتنی این کودک دلمان به رحم بیاید و کمکی کنیم؟ دلم میسوزد برای این کودکان بی پناه که دستمایه انسان های نیکوکار ولی (نمیدانم چه واژه ای میشود گذاشت) شده اند. دلم میسوزد برای پسرک بی پناهی که در برنامه ای تلویزیونی در برابر چشم میلیون ها نفر بیننده به خانواده ای «پیشکش شد». دلم میسوزد.

نکنید! شیر نکنید! لایک نکنید! عکس کودک بی گناه را لایک نکنید. عکس پیرمرد رنج کشیده را لایک نکنید! لایک شما اصلا و به هیچ وجه یک «خسته نباشید» به او نیست. (خسته نباشید؟!! واقعا؟؟) بلکه یک تحقیر است. یک قدم دورتر شدن از انسانیت است. یک قدم دور تر شدن از حرمت انسانی است.

زبان بدن

استاندارد

در یکی از سخنرانی های  TED محققی درباره تاثیر زبان بدن Body Language بر احساسات فرد صحبت میکرد. پیش از این در مورد اثر زبان بدن بر اطرافیان و اینکه چگونه می توان با آموختن یکسری مهارت و تسلط بر زبان بدن بر احساس دیگران تاثیر گذاشت گفته اند؛ اما آنچه او درباره تغییر احساس درونی با تغییر در ژست بدن میگفت برایم جالب بود.

این محقق میگفت همه حیوانات از جمله انسان در صورت احساس قدرت پاها و دست های خود را از هم باز میکنند و بر عکس در صورت احساس ضعف و عدم قدرت بدن خود را جمع میکنند و خموده میشوند. مسلما کسی که پاهایش را روی میز گذاشته و لم داده احساس قدرت بیشتری دارد تا کسی که در صندلی اش فرو رفته و کز کرده. این محقق میگفت به همین روش میشود ذهن را گول زد. همانطور که با مجبور کردن خود به خندیدن، روحیه و احساسمان بهتر میشود، توجه به ژست بدنمان هم میتواند حس قدرت یا ضعف در ما ایجاد کند. او پیشنهاد میکرد که به نحوه نشستن و ایستادنمان دقت کنیم. در هر فرصتی مثلا در آسانسور بدنمان را بکشیم و به خود احساس قدرت تلقین کنیم. و اگر نمیخواهیم احساس ضعف کنیم بدنمان را جمع نکنیم.

با گوش کردن به حرفهای این محقق یکی از جالب ترین نکاتی که به ذهنم رسید تفاوت دختران و پسران در نشستن و راه رفتن است. در جامعه های سنتی همیشه به دختران توصیه میشد که موقع نشستن پاهای خود را به هم بچسبانند. به دلایل افکار سنتی. اما امروز در جوامع مدرن چنین تفکراتی از بین رفته و  دیگر زنی که خیلی معمولی مینشیند و راه میرود احساس ناراحتی یا عدم امنیت یا احساس قضاوت شدن نمیکند. به نظر من این میتواند یکی از دلایلی باشد که زنان غربی از زنان جوامع سنتی شرقی اعتماد به نفس و احساس قدرت بیشتری دارند.

این تفاوت را میتوان بین نسل جدید و قدیم ایران هم به راحتی دید. به عنوان نمونه و البته بدون قصد قضاوت و ارزش گذاری، ژست های خواننده های برنامه آکادمی گوگوش را با هم مقایسه میکنم. ارمیا نمونه دختری شرقی «به اصطلاح سنتی متین و سنگین» بود. پاهایش را کنار هم میگذاشت. بدنش را خیلی کم تکان میداد و نهایتا گاهی دستهایش را کمی باز میکرد. در مقابل دختران دیگر خیلی عادی می ایستادند و به سادگی و راحتی می رقصیدند.

ژست ایستادنشان برای من و احتمالا خیلی های دیگر هیچ چیز عجیب و حساسیت برانگیزی نبود. اما وقتی داشتم کامنت های زیر یکی از  ویدیو های یکی از دختران را میخواندم دیدم پسری به نحوه ایستادنش ایراد گرفته بود. به نظر این پسر او پاهایش را بیش از اندازه جدا از هم میگذاشت. همین کامنت بود که نظرم را به این موضوع جلب کرد. این کامنت توجه مرا به تفاوت افکار نسل قدیم و جدید جلب کرد. به یادم آمد نسل قدیم چگونه بود و چه تعاریفی از نجابت و متانت داشت. روزگاری آرام حرف زدن، نخندیدن، ابراز احساسات نکردن، و موقع حرف زدن با جنس مخالف به او نگاه نکردن متانت حساب میشد. همه این تفکرات ناخوداگاه احساس اعتماد به نفس دختران را پایین و پایین تر میاورد. ولی خوشحالم که نسل امروز افکار قدیمی اجدادشان را چه راحت دور انداخته اند و دارند از زندگی لذت میبرند.

ermia

این تفاوت در ژست دخترها به نظر من و طبق گفته این محقق نشانه خوبی است از قوی تر شدن و با اعتماد به نفس تر شدن دخترهای نسل جدید. نشانه خوبی است از به فراموشی سپرده شدن افکار سنتی.

جایی که پرنده ها میخوانند

استاندارد

صدای رفت و آمد بی وقفه ماشین ها در خیابان، صدای آواز پرنده ها، «عسل می خواهی یا خرما؟» «عسل». یک بعد از ظهر تابستانی. نشسته ام پشت میز و دارم فکرهایی که درون سرم می چرخند را می نویسم.

دلم اما نا آرامی میکند؛ مثل بقیه روزهایی که تا بعد از ظهر در خانه بمانم. خانه ماندن را دوست ندارد. نفسش می گیرد. اما همین که از خانه میزنم بیرون، همین که چشمش می افتد به کوچه و درخت و آدمیزاد، شروع میکند به جست و خیز! انگار با همه این آدمهای خیابان رفیق بوده و حالا آمده احوال پرسی! انگار دلش برای پرنده ها و دار و درخت کوچه پس کوچه ها تنگ شده بوده.

چای ام را نصفه نیمه میگذارم و دل گرفته ام را بر میدارم ببرم جایی که پرنده ها میخوانند.

با من حرف بزن

استاندارد

همه ما خاطرات ناخوشایندی از گذشته داریم. بعضی از آنها هنوز هم بسیار تلخ و ناراحت کننده اند. و احتمالا هم آنهایی هستند که نمی خواهیم و یا نمی توانیم برای کسی بازگو کنیم. میگویند افکار ما مثل در دست نگه داشتن لیوان آبی است. هر چه طولانی تر با خودمان نگهشان داریم تحمل ناپذیر تر میشوند. حتی قویترین انسان هم نمی تواند لیوانی را برای یکروز در دستش نگه دارد. چطور از خودمان انتظار داریم افکاری که سالها در دلمان نگه داشته ایم ما را از پا در نیاورند؟

آزار و اذیت های جسمانی جزو آن دسته از تجربیات است که بازگو کردنشان برای بسیاری از ما مشکل است. یا محرمی را نداریم یا هنوز آنقدر برایمان بزرگ اند که توان گفتنش را نداریم. دلیل دیگری هم ممکن است داشته باشد. قدیمی ها میگفتند این جور چیزها را نباید گفت مخصوصا به پدر/همسر/برادر. خوب البته تا حدودی هم حق داشتند. چون برای مردهای نسل قدیم درک و حضم این موضوع احتمالا بسیار سخت بوده و ممکن بود به جای کمک عاطفی برعکس بخواهند محدودیت بیشتری اعمال کنند. برای همین مادران ما هیچ وقت نمی توانستند با همسر یا پدر خود در اینباره حرفی بزنند.

اگر از پله بیافتید همه بدو بدو میایند و نازتان را میکشند و شما هم کلی گریه میکنید تا آرام شوید. یا اگر در خیابان موتور سواری به شما بزند سرش داد میکشید یا چند تا فحش نثارش میکنید و دلتان خنک میشود. همه اینها را ممکن است چند روز بعد کلا فراموش کنید. اما حرفی که نتوانید بزنید، چیزی که در دلتان نگه دارید هر روز بزرگ و بزرگ تر می شود. اگر وقتی کسی در خیابان مزاحم شما شد هم سرش داد میزدید یا پلیسی پیدا میکردید تا به حسابش برسد یا اصلا وقتی برگشتید خانه برای همه تعریف میکردید و اجازه میدادید نازتان را بکشند آن اتفاق هم برایتان تا حدودی کمرنگ تر میشد و مسلما از آنچه هست بزرگ نمیشد.

حرف من این نیست که آزار و اذیت های خیابانی کم اهمیت اند. اتفاقا نه. اکثر غریب به اتفاق ما تجربه اش کرده ایم و در کشوری مثل ایران که قانون هیچ حمایت و پشتیبانی ای از شما نمی کند صدبرابر پررنگ تر و سخت تر است. حرف من این است که تجربه های تلخ چه بخواهیم چه نخواهیم جزیی از زندگی مان هستند. ولی می توانیم اثرشان را تا حد امکان کم رنگ کنیم. حرف زدن با یک محرم میتواند بار سنگین آنرا بسیار کمتر کند.

حرف بزنید. با یک دوست صمیمی. از «نقش قربانی را بازی کردن» رها شوید. قربانی آن انسان بیماری است که در خیابان برای دیگران مزاحمت ایجاد میکند. او «قربانی جامعه جنسیت زده ایران» است. قربانی فرهنگ غلط ایران است. قربانی سیاست های جنسیت زده این مملکت است.

یک روز خوب

استاندارد

یکسال پیش این تاریخ، آخرین روز کاری ام بود. چند هفته قبلش بعد از ماه ها فکر کردن بالاخره نامه استعفایی که مدتها پیش نوشته بودم را برای مدیرم فرستادم. چندین و چند ماه طول کشید تا بالاخره شجاعتش را پیدا کردم. این اولین بار در زندگی ام بود که جرئت کردم کاری را که دوست نداشتم انجام بدهم رها کنم.

مدرسه که میرفتم تقریبا از تمام درسها بدم میامد. تاریخ و جغرافی و بعدها عربی جزو منفور ترین آنها بود. شاید بشود گفت فقط ادبیات بود که همه سالهای مدرسه و دانشگاه برایم دوست داشتنی ماند. دبیرستانی که بودم خیال میکردم دانشگاه که بروم همه درس ها تخصصی می شود و آنجا از درس هایی که خواهم خواند لذت می برم. دانشگاه هم ولی داستان همین بود. سه یا چهار درس در کل دوره چهار ساله دانشگاه برایم جذاب بودند. فقط برای همین چند درس زودتر از استاد سر کلاس میرفتم. بعد فکر میکردم حتما درس های فوق جالب میشوند. نه! بدتر شدند!

کار ولی خیلی فرق داشت. کار پتک بزرگی که بود که به سرم خورده بود! مدرسه و دانشگاه را میشد بالاخره یکجوری تحمل کرد، میشد به حرف های استاد گوش نداد، سر کلاس رمان خواهند، بین هر کلاس از دانشگاه جیم زد، میشد زندگی کرد و بعضی وقت ها سر کلاسی هم رفت. اما کار شوخی نداشت. و من فکر اینجایش را نکرده بودم! فکر این را نکرده بودم که درس کلاس هایی که به زور تحملشان کرده بودم را حالا باید پس بدهم. حرف ها، بحث ها، پروژه هایی که برایم کوچکترین اهمیتی نداشتند. اعداد، ارقام، خرید، فروش، سود….

شاید چند هفته ای از شروع کارم نگذشته بود که دیدم نمیتوانم، نمیشود. و دو سال و اندی طول کشید تا بتوانم برایش کاری بکنم. تصمیمی بگیرم. دو و سال اندی زیاد نیست اگر بقیه عمر را با آن مقایسه کنی و بسیار زیاد است اگر بخواهد ادامه سالهای گذشته زندگیت باشد. دو سال و اندی طول کشید تا مطمئن شوم ارزشش را دارد. ارزشش را دارد که چهار سال لیسانس و دو سال فوق را فراموش کنم و از نو شروع کنم. و حالا بعد از یکسال مطمئنم که بهترین تصمیم را گرفته ام. چطور میتوانستم در 18 سالگی چیزی جز همین راه رفته را انتخاب کنم؟ انتخاب برای من بین برق و مکانیک و صنایع بود. این نهایت تخیل من در انتخاب راه زندگیم بود. ادبیات؟ شعر؟ موسیقی؟ نقاشی؟ شوخی میکنی؟! باهوش ترین ها مهندسی را انتخاب میکنند. علوم انسانی؟! هنر؟!

یکسال پیش این روز داشتم وسایلم را در شرکت جمع میکردم، دفتر یادداشت هایی که یواشکی سر جلسات تویشان نقاشی کشیده بودم، دفتر خاطراتی که موقع بیکاری درونش مینوشتم. داشتم همه گزارش ها و پروژه ها و آمار های محرمانه! را تحویل مدیرم میدادم. و کاری که شاید آرزوی خیلی ها میتوانست باشد را ترک میکردم. وسایلم را برداشتم و برای آخرین بار از پله های شرکت پایین رفتم. همسرم بیرون شرکت منتظرم بود. مثل همه روزهای دیگری که بعد از کار می آمدم دنبالم تکیه داده بود به دیوار و لبخند میزد. مطمئنم اگر او و مهربانیهایش نبود آن نامه استعفا نوشته نمیشد. پریدم بغلش. چقدر روز خوبی بود. شاید یکی از بهترین روزهای زندگیم.

حالا من مانده ام و تک تک روزهای خوبی که خواهند آمد و همه کارهایی که آرزوی انجام دادنشان را داشته ام.

منظورت چی بود؟ هان؟!!

استاندارد

نشسته ایم و داریم فیلم نگاه میکنیم. بین مرد و زن داستان بحث پیش می آید. مرد حرفی میزند که برای زن ناراحت کننده است. ما اما به عنوان بیننده میدانیم که این تنها یک سوء برداشت بیشتر نیست اما حرف های مرد برای زن تنها یک معنی دارد و برای ما هم به عنوان بیننده اگر داستان مرد را نمیدانستیم تنها همان معنا را میداد. این موضوع زن را برای مدت طولانی درگیر احساسات ناراحت کننده میکند و بالاخره تصمیم میگیرد درباره اش با مرد حرف بزند. و آنجاست که متوجه می شود برداشتش اشتباه بوده. همسرم اینجای داستان که رسید گفت دقیقا! زن نباید اصلا چنین برداشتی را میکرد. من با تعجب گفتم چرا نه؟ حرف های مرد تنها و تنها یک معنی داشت! و همسرم دوباره گفت: نه! باید همان موقع معنی حرف را از مرد میپرسید. میپرسم یعنی هر حرفی که به نظر بسیار روشن و واضح است را هم باید پرسید؟ میگوید بله!

مدتی است که همسرم درباره Body Language کتاب میخواند و قسمت های جالبش را برای من توضیح میدهد. در کتابش نوشته است که زن ها در تشخیص نشانه های آن به طور غریزی بهتر از مردان عمل میکنند. زن ها دروغ را راحت تر تشخیص میدهند و غیره. خیلی وقت ها موقع حرف زدن با دیگران حسی به شما میگوید که طرف با شما رو راست نیست، یا دستپاچه است یا اعتماد به نفس ندارد. شما اینها را به طور غریزی از روی نشانه هایش تشخیص میدهید. مثلا از روی حرکت های دست و بدن و در چهره. ما سالها از این نشانه ها کمک گرفته ایم و بر اساس آنها عمل کرده ایم. اما این نشانه ها گاهی گمراه کننده می شوند. مثلا ممکن است همسرتان به دلیلی ناراحت است و روی Body Language اش تاثیر میگذارد. شما ناراحتی او را از رفتارش تشخیص میدهید اما دلیلش را نمیدانید. احتمالا برایتان پیش آمده که اینجور مواقع دنبال همه اتفاق ها و بحث هایی که آنروز با هم داشته اید بگردید تا ببینید کجا همسرتان را ناراحت کرده اید!!!

ولی شاید برای بسیاری از مردها اینطور نباشد. قدرت تشخیص نشانه های Body Language در مردان بطور تکاملی کمتر شکل پیدا کرده. احتمالا چون نیازی به آن نداشته اند. این موضوع گاهی وقت ها کار را برای ما سخت میکند. مثلا موضوعی که نمیخواهیم مستقیم به آن اشاره کنیم و ترجیح میدهیم او خودش متوجه شود. یا وقت هایی که ناراحتیم و دلمان میخواهد او نازمان را بکشد. و اینکه چجوری نازمان را بکشد! یا وقت هایی که ناراحتیم و دلمان میخواهد تنها باشیم.

برای همه اینها چاره ای نداریم جز اینکه واضح و مستقیم بگوییم. اوایل به زبان آوردن آنها سخت است. اما کمی بعدتر همه چیز ساده میشود. چند وقت بعد میتوانید درباره اینکه اگر دعوا کردید چطور آشتی کنید، وقتی ناراحتید چطور همدیگر را آرام کنید و خیلی چیزهای دیگر با هم حرف بزنید.

پی نوشت: برای سالها این تفاوت زن و مرد به «منطقی بودن مردها» و «احساساتی بودن زنها» تعبیر میشد. اگر زنی میگفت احساس خوبی نسبت به فلانی ندارد یا به نظرش رفتار فلانی غیر دوستانه یا غیر صادقانه است مرد معمولا میپرسید از کجا این حرف را میزنی و خوب زن هم مسلما نمیتوانست دلیلی بیاورد. چون از وجود Body Language خبر نداشت. چون نمیدانست ریشه احساسش کجاست. با شناختن نشانه های Body Language می توانیم نسبت به احساساتمان آگاه تر باشیم.

پرتره سوم من

استاندارد

3rd

نام تو *

استاندارد

صدایی می شنوم، آوازی پر امید

سرود سرخوش نیزار، لبخند گلی سپید

دستانم گرفته ای، همراه می بری

در سرزمین رویا ها، به باغی ناپدید

در سرزمین ما، جز واژه های ناب

جز شعر های رنگ رنگ در برگ هر کتاب

جز زمزمه عاشقانه در گوش ابر و باد

نمی توان شنید

من بی خود از خودم، در بازوان تو

در چشم من ببین

تکرار عشق عشق، تکرار زندگی، تکرار نام تو

* به بهانه یک ساله شدن پیوند مان و به پاس تمامی عشقی که نثارم کرده ای

تولدت مبارک

استاندارد

آرام خوابیده ای. کنارت نشسته ام و نگاهت میکنم. دلم میخواهد ببوسمت اما تو دیشب نزدیکی های صبح خوابیده ای و دلم نمیاید الان بیدارت کنم. چند روز پیش تولدت بود و دیروز هم کادوی تولدت بالاخره با پست رسید. از مدتها پیش برای سورپرایز کردنت نقشه کشیده بودم. اینقدر ذوق داشتم…

کاش می دانستی خوشحال کردن تو چقدر ذوق دارد. لبخند رضایت و شادی تو از هر چیز در دنیا با ارزش تر است. کاش می دانستی که با آمدنت با من چه کردی. کاش می دانستی به زندگی خاکستری ام تو رنگ بخشیده ای. سالها بود خندیدن از ته دل را فراموش کرده بودم. سالها بود فکر میکردم نمیتوانم عاشق شوم. سالها بود اوج احساساتم را فراموش کرده بودم. دخترکی که همیشه پر بود از احساسات جور وا جور نمی دانست کی و کجا همه آنها را از یاد برده است. اما این تو بودی که حالا زندگی ام را به یک رنگین کمان پر از رنگ های قشنگ بدل کردی. اغراق نمیکنم، تو به زندگی من معنا بخشیدی.

ورودت به زندگی من بهترین اتفاق عمرم بود و با تمام وجود تلاش میکنم که کنار هم شاد باشیم.

بی نهایت دوستت دارم

تولدت مبارک

مورچه

استاندارد

وقت ناهار است و من دنبال نزدیک ترین رستورانی که کنج خلوتی باشد میگردم. وقت های ناهار بهترین ساعت روز است. گاهی نقاشی میکنم. گاهی کتاب میخوانم. همیشه یک ربع نیم ساعتی هم به سر و تهش اضافه میکنم. عجله ای که برای برگشتن به سر کار ندارم. یکی از دوست هایم عصر ها به بهانه نماز یک ساعتی جیم میشود! ناهار که جای خود!

سرم را انداخته ام پایین و تند تند راه میروم. زیر پایم یک ردیف مورچه های ریز در رفت و آمدند. دنبال هم راه افتاده اند و از کوه و تپه و جنگل رد میشوند به دنبال پیدا کردن یک سوسک مرده یا  مارمولک له شده یا …

اصلا درک نمیکنم کی مجبورشان کرده اینطور سخت کار کنند و بعد هر چی پیدا کردند را ببرند برای ملکه و بچه هایش؟ چرا از کار جیم نمی زنند؟ چرا ملکه را نمی اندازند بیرون که برود خودش برای خودش غذا پیدا کند؟

من اگر مورچه بودم صبح که میامدم بیرون یواشکی یک جای خنک کنار نهری رودخانه ای لم میدادم و تمام روز استراحت میکردم. یا با چند تا از رفیق هایم یک گروه رو زمینی راه میانداختیم و پارتی میگرفتیم. اگر شکر و شیرینی پیدا میکردیم به هیچ کس خبر نمیدادیم. خودمان دور هم جمع میشدیم و میخوردیم. اصلا کوچ میکردیم یک جای خوش آب و هوا و برای همیشه با خوبی و خوشی زندگی میکردیم.

من اگر مورچه بودم محض خنده شبها میرفتم توی گوش آدمها و صداهای وحشتناک در میاوردم. 🙂 تندی از روی شیشه عینکشان رد میشدم که فکر کنند خیالاتی شده اند! من اگر مورچه بودم هر موقع کسی نوشیدنی سفارش میداد وقتی نصفش را خورد یواشکی می پریدم در لیوانش و شنا میکردم تا فکر کند نوشیدنی مورچه ای خورده!

من اگر مورچه بودم چه بهتر بود!

پدر

استاندارد

گریه پدرم را تنها یکبار دیده ام. روزی که نتایج دانشگاه اعلام شد. آنروز من و مادرم و پدرم خانه بودیم. وقتی خبرش را به پدرم دادم چیزی نگفت. از خانه رفت بیرون. چند دقیقه بعد برگشت، نشست روی صندلی و های های شروع کرد به گریه. من و مادرم که هول شده بودیم نمیدانستیم چه شده. وقتی مادرم پرسید چه اتفاقی افتاده در میان گریه هایش گفت: مریم داره میره.

آخرین فرزندش بودم که داشتم میرفتم. باید برایش خیلی سخت بوده باشد…

هر موقع یاد آنروز میافتم بی اختیار بغض میکنم.

عذاب وجدان!

استاندارد

یک زمانی نمی توانستم مورچه ای را اذیت کنم. کشتن که به هیچ وجه. تحملش را نداشتم. دلم برایشان می سوخت. اما از وقتی داخل خانه فسقلی پیدایشان شد، مجبور شدیم انواع و اقسام راه ها را امتحان کنیم تا شرشان کم شود، از وقتی عاصی مان کردند، دیگر با چنان خیال راحتی میکشمشان که تعجب میکنم. دور و بر فسقلی هم که نباشند بی دلیل زیر انگشتم له شان میکنم.

پی نوشت: حالا که دارم دوباره نوشته ام را میخوانم دچار عذاب وجدان شدم!! به خاطر همه مورچه های له شده 😦

Please!

استاندارد

امروز صبح سوار اتوبوسی شدم که راننده خیلی مودبی داشت. هر کسی که سوار میشد میگفت: please! please! به بعضیها با تاکید میگفت! به یکی دو نفری که ازش سوالی پرسیدند هم جواب داد pleeease! اما نفهمیدم چرا مسافرها کلا به این مهربانی اش عکس العملی نشان نمیدادند!! خلاصه! داشتیم به راهمان ادامه میدادیم که دیدم انگار از مسیر همیشگی منحرف شده ایم! داریم بیراهه میرویم! بدو بدو رفتم پیشش و پرسیدم کجا داریم میرویم؟ گفت چقدر بگم! please! و please way! (همان Queensway به لهجه چینی!!)

پی نوشت: البته منظور من فقط بیان جنبه طنز داستان بود نه لهجه.

هنوز خیلی زوده!*

استاندارد

دفعه پیش که برگشته بودم ایران، با یکی از دوستانم صحبت رابطه و ازدواج پیش آمد. از من پرسید کی تصمیم داریم عقد رسمی کنیم؟ جواب دادم فعلا عجله ای نداریم. با تعجب گفت اما در اوایل رابطه ممکن است سر مسائل کوچک همه چیز به هم بریزد. عقد که کرده باشی نمی ترسی که رابطه ات یکدفعه تمام شود. جواب من این بود: رابطه ای که قرار باشد سر مسائل کوچک به هم بخورد همان بهتر که زودتر تمام شود.

رابطه ای را که ما نخواهیم حفظ کنیم قانون چرا باید به زور حفظ کند؟ اصلا قانون چه کمکی قرار است به ما و رابطه مان بکند که این وسط دخالتش بدهیم؟ خوب البته قانون خیال پدر و مادر ها را راحت میکند. اما به چه هزینه ای باید در مقابل این خواست آنها کوتاه بیاییم؟

قانون را برای آدمهای خوب نمی نویسند. پس اگر رابطه من و پارتنرم خوب است فعلا نیازی به آن نداریم. فرض کنید دو زوج داریم که هنوز مثلا یکی دو سال است همدیگر را میشناسند. یکی از آنها با ذوق و شوق رفته اند به تازگی عقد کرده اند یکی دیگر نه. حالا مشکل جدی مشابهی برایشان پیش می آید. زوجی که ازدواج کرده اند احتمالا ممکن است فکر کنند دیگر بدبخت شده اند. از آن حس خیلی قشنگ و فوق العاده خوشبختی سقوط میکنند به بدبختی. باید بسوزند و بسازند یا طلاق بگیرند و تمام عواقب فردی و اجتماعی اش را بپذیرند.

اما زوج دوم. چند روزی احتمالا از هم فاصله می گیرند تا بتوانند بهتر فکر کنند. می دانند که رابطه شان دست خودشان است. اگر بخواهند میتوانند تمامش کنند. قانون قرار نیست یقه شان را بگیرد. به زور کنار هم نگهشان دارد. یا قرار نیست هزار و یک دردسر برای طلاق بکشند. هر چه هست بین خودشان دو نفر است. پس فکر میکنند. با هم حرف میزنند. و چون رابطه شان برایشان ارزشمند است برای حل مشکلشان تلاش میکنند. این دو نفر اگر تصمیم بگیرند کنار هم بمانند با کمال میل و علاقه خواهد بود نه اجبار.

برای کسانی که ایران زندگی نمیکنند زندگی کردن بدون ثبت ازدواج راحت تر و پذیرفته شده تر است. برای چنین زوجی هر روز از زندگی که در کنار هم اند، اثبات دوست داشتن شان است. این زوج هر روز باید عاشق شوند. دل طرف مقابلشان را بدست آورند. عشق آنها پویاست.

اما به هر حال ثبت ازدواج دیر یا زود به ضرورت پیش خواهد آمد. مسائل حقوقی مثلا فرزند، مهاجرت و غیره. اما ای کاش اجازه ندهیم این تکه کاغذ تاثیری بر رابطه مان بگذارد. رابطه عاشقانه را هرگز نمی توان با قانون ساخت. یک رابطه مرده را هم قانون زنده نخواهد کرد.

 

* لینک مطلب در وبسایت همسری 

نازدار من!

استاندارد

به عادت همیشگی سرش را یواشکی از در خانه مقوایی در می آورد، اطراف را ورانداز میکند، بعد یک پوشال گرم و نرم از لابلای بقیه انتخاب میکند، به دهانش میگیرد و به سرعت باد میدود به طرف خانه فلزی اش. پوشال را میگذارد زیر سرش و ولو میشود. زیر نظرش که بگیری میبینی دائما بین این دو خانه در حال ییلاق قشلاق است. خانه قشلاقی گرم و نرم و تاریک است. خانه ییلاقی سرد و باد خنکی هم می وزد ولی کمی سفت است. برای همین همیشه در این جابجایی ها چند تا پوشال در دهانش جا میدهد و اینور و آنور میبرد تا بالشی و تشکی برای خودش جور کند.

ولو شده بود و داشت آماده چرت بعد از ظهرش میشد. یواش دستم را بردم کنارش. اول فکر کرد برایش غذا آورده ام. کمی دستم را بو کرد، لیس زد و وراندازش کرد. وقتی دید از غذا خبری نیست دوباره خواست بخوابد که آرام انگشتم را بردم نزدیکش و کمی نازش کردم. تعجب کرد. سرش را بلند کرد و نگاهی به انگشتم انداخت. باز هم نازش کردم. خوشش آمد. آرام ولو شد روی پوشال ها و دیگر تکان نخورد! نازش که میکردم چشم هایش کم کم میرفت روی هم 🙂 این وروجکی که دوست ندارد بهش دست بزنیم و همیشه فرار میکند از ناز خوشش آمده بود. 🙂

روسری

استاندارد

روسری پوشیدن همان احساسی را به من میدهد که یک خارجی در کشوری غریب دارد، یا سیاه پوستی در میان سفید پوستان. و روسری نپوشیدن این احساس که تنها یک انسانم، فرای جنسیتم، مثل شما، مثل همه.

روسری زندگی ام را دوگانه میکند (دوگانگی های زندگیم را تشدید میکند). در مقابل چه کسی داشته باشم، در مقابل چه کسی نداشته باشم. بدون روسری همیشه همانی ام که هستم.

پوشیدن روسری بیشتر از آنکه به من احساس امنیت بدهد احساس عدم امنیت میدهد. فسلفه حجاب همین عدم امنیت است. دختری که با حجاب اختیاری کامل یا حتی نصفه نیمه اش میخواهد به مرد ها نشان دهد که نمیتوانند به حریم او وارد شوند؛ حجاب او نشانه ترس اوست، نشانه عدم امنیت اوست. من با کنار گذاشتن روسری این احساس عدم امنیت را کنار میگذارم. حریم شخصی ام را می توانم با رفتارم به دیگران نشان دهم. هر کجای دنیا هم باشم فرقی ندارد.

توتوچان دخترک پشت پنجره

استاندارد

بغض می کنم. داستانی که مدتها با آن زندگی کردم به آخر رسید. داستان دخترکی پشت پنجره که گوش دادن به آهنگ دسته موسیقی خیابانی را بیشتر از درس خشک کلاس دوست دارد. معلمی که از دست او عاصی شده و بالاخره عذرش را می خواهد و این بزرگترین شانس توتوچان است. رفتن به مدرسه ای جدید. کلاس هایی که از واگن های خالی قطاری قدیمی تشکیل می شوند. گردش در طبیعت، موسیقی، شعر، همه چیز در مدرسه جدید متفاوت است و از همه آنها تاثیر گذار تر در ذهن دخترک کوچک مدیر مدرسه است که همیشه به او می گوید: «تو دختر خوبی هستی!»

توتوچان داستان واقعی زندگی اش را در یک مدرسه «خیالی» تعریف می کند. در یک مدرسه «رویایی». شاگردان این مدرسه هر روز صبح با این قطار قدیمی به سرزمین آرزوهایشان سفر میکنند، سرزمینی پر از خنده و شیطنت و شادی.

دستشون بنده!!!

استاندارد

مامور آزار و اذیت بدو بدو دنبال ما: خانوم! خانوم!

من با روسری افتاده روی شانه، موبایل به دست و بی توجه!

مامور آزار و اذیت: خانوم روسریتون رو سرتون کنید!

همسر عزیز: دستشون بنده!!!

مامور آزار و اذیت با بهت و حیرت: دستشون بنده چیه؟؟؟

من همچنان بی توجه!

مامور آزار و اذیت دیگه بد جوری شاکی

خلاصه من روسری رو با اکراه سرم میذارم: OK!

مامور آزار و اذیت مونده چی بگه تو این اوضاع در حالیکه ما کلا تحویلش نگرفتیم: خانوم میدونید این کار جرمه؟

ما که پشت سرمون رو هم نگاه نکردیم و رفتیم! ولی چقدر حرص خورد بنده خدا!

نوشتن از نوشتن

استاندارد
نوشتن اعلام زنده بودن است، نه به دیگران به خودت. تا وقتی می نویسی یعنی حرفی برای گفتن داری. یعنی هنوز در زندگیت اتفاقاتی می افتد که ارزش گفتن دارد.  برداشتن قلم و کاغذ و کنجی نشستن، عطش فریاد زدن، دویدن، رقصیدن، با دیگران خندیدن را کمی فروکش میکند. برای تو که نیاز داری هر لحظه میان آدمها چرخ بزنی، حرف بزنی، بشنوی، مثل آب روی آتش است.
اما دست که میبری به نوشتن، دوباره تنها بودنت را یادت میاید. درمان موقتی است.
کاغذ را کنار بگذار! برای نوشتن هنوز زود است!

من بدو! تو بدو!

استاندارد

شب که میشود یواش یواش از خواب ناز بیدار میشود.. پوشال های کف قفسش را به دنبال غذا جستجو میکند و در تاریکی میرود سراغ چرخش.. با چنان سرعتی شروع میکند به دویدن که هرازگاهی پایش لیز میخورد و مثل گلوله پرت میشود بیرون. ولی ناامید نمیشود و دوباره سراغ چرخ میرود. گاهی که یواشکی نگاهش میکنم از خودم میپرسم: چرا روی این چرخ کوچک پلاستیکی اینجوری میدود؟ فکر میکند قرار است به جایی برسد؟ یا در خیال خودش دارد توی دشت ها و سبزه زارها میدود؟ شاید هم دارد از دست عقاب ها و شاهین ها در میرود؟

 …

امروز دیگر حتما میروم! واقعا برایم ناامید کننده شده است! چندمین بار است که در باشگاه ثبت نام میکنم و ماه به ماه پول توی جیبشان میریزم و هفته به هفته نمیروم. نمیدانم چرا باشگاه رفتن اینقدر برایم سخت و وحشتناک است. هر روز تلاش میکنم خودم را به ضرب و زور بکشانم و ببرم ولی باز هم ­­نمیشود. پس چطور اینهمه آدم دیگر میروند و یکی دو ساعتی هم تند تند تمرین میکنند؟ مثل همسترم که درجا میدود روی ترد میل میدوند! انگار قرار است به جایی برسند. یا شاید در خیال خودشان دارند در بوتانیک گاردن میدوند. شاید هم دارند از دست هیولاها و آدم خوارها! فرار میکنند

در عمرش زمین و چمن واقعی ندیده.. شن هایی که در ظرف مخصوصش برایش میریزم همه درکی است که از خاک دارد! سرش را فرو میبرد زیر شنها اما میخورد به کف ظرف.. تنها دل خوشی اش جا به جا شدن از این ظرف شن به آن خانه چوبی یا خانه پلاستیکی اش است.. گل کلم را با چنان ولعی میخورد که بیا و ببین! شکلات و هرگونه  غذاهای خوشمزه هم که هیچ! کلا برایش بد است! یه ظرف آب دارد و یکسری عدس و نخود و لوبیا.. خیلی از دانه های داخل غذایش را دوست ندارد.. تازگیها غذا را برایش پودرمیکنم و با پنیر مخلوط میکنم تا لااقل به این بهانه و به خاطر مزه پنیر هم که شده غذایش را بخورد

تمرین که تمام میشود مربی ضربان نبضش را اندازه میگیرد و در برگه مخصوص خودش یادداشت میکند.. مربی همیشه ضربان قلب و وزن و چربی و … را چک میکند و بهمان راهنمایی میدهد.. نوشتن که تمام شد میرود جلوی کمدش.. یک ظرف پلاستیکی در میاورد..  پوردی را خالی میکند در یک شیشه کوچک شیر، تکان میدهد تا حل شود و میخورد! با تعجب میپرسم این پودر چی بود خوردی؟ میگوید «پروتئین! خودش بد مزه است! معمولا با شیر قاطی اش میکنم که بهتر شود!»

بالاخره تمرین منهم تمام میشود و مثل همسترم که هر موقع گوشه قفسش کمی باز مانده باشد سریعا جیم میشود، ­فرار میکنم بیرون.. قبلا هر موقع در قفس نگاهش میکردم یا صدای دویدنش را میشندیم دلم برایش میسوخت! فکر میکرم این چه زندگی بیهوده ایست که دارد؟ تند تند دویدن روی چرخ و خوردن غذای پودر شده؟! اما حالا که فکرش را میکنم می بینم خیلی هم دل سوختن ندارد!! اتفاقا زندگی اش کاملا شبیه آدمیزاد است!! تازه پول ثبت نام باشگاه هم نمیدهد!!

دوست داشتن

استاندارد

دوست داشتن سخت است! تا وقتی دلت خالیست، کسی درونش نیست، رهایی! بی احساس بودن برایت آزادی است! اما از لحظه ای که دلت لرزید، شروع کرد به تپیدن، از همان نخستین لحظه، پرنده سرکش وجودت را اسیر کرده ای، گره اش زدی به او، اخم کند دنیا برایت تمام میشود، رویش را اگر ازت برگرداند تمام وجودت نابود شده …

دوستم دارد؟ دوستم خواهد داشت؟ برای همیشه؟ همیشه؟ …

روح بی احساس رام نشدنی ات کجاست که خیال میکرد دنیا را در اختیارش دارد؟ دنیا حالا دیگر بود و نبودش تنها با او معنا پیدا میکند، برای همیشه

خیالی

استاندارد

هیچ نویسنده ای نباید کمتر از 50 یا شاید هم 60-70 سال سن داشته باشد. نمیدانم چطور میشود فرصت خلق تجربه های حقیقی جوانی را با بازسازی صحنه های خیالی تلف کرد؟

!?Love is all you need

استاندارد

رویا

استاندارد

برای من نویسنده شدن همیشه رویایی شیرین بوده، و شاید تا همین یکی دو سال پیش بزرگترین هدفم. و بعد چه بلایی سر من آمد؟ چطور همه رویاهایم را لذت های کوچک و بزرگ را یکی یکی از دست دادم؟ شاید از روزی که کتاب خواندن را کنار گذاشتم، که وقتم را با کارها حرف های بیهوده آدم های بی اشتیاق گذراندم. که پول را بیشتر از آنچیزی که واقعا هست مهم فرض کردم. که زندگی را بیشتر از آنچه باید سخت گرفتم.

شاید از روزی که کودک سرکش درونم را رام کردم. یاد گرفت از قوانین پیروی کند. فاصله اش را با آدمها حفظ کند. حرف های معمولی بزند. حس هایش را پنهان کند … سر به راه شد. غمگین شد. آرام گریست …

راست میگفت فلانی، آدمها را، زندگی را از پشت ویترین نگاه کرده ام، سالهاست، شاید همیشه.